|
دنیای من، حکایت مار و میعاد و ستاره
|
- و خاطرت که تسلا پیدا کرد(خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا می کند دیگر)از آشنایی با من خوشحال می شوی. دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام همین جوری واسه تفریح پنجره اتاقت را وا می کنی....دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی حسابی تعجب می کنند، آن وقت تو به شان می گویی: « آره، ستاره ها همیشه مرا به خنده می اندازند!»...
.... و داستانش با یک "مار" تمام شد....
...من نیز متاسف شدم از شنیدن خبر درگذشت آیت الله منتظری...روحش شاد!
یکی از نزدیکان مرحوم شده و من را عازم سفری ناخواسته کرد. این را به فال نیک می گیرم پس از حوادث مضحک این چند روز.....یادم باشد دیگر ذوق زده نشوم از یافتن یک هم فکر....یادم باشد دیگر فکر نکنم هر کس که چند جمله ای از « رومن رولان» خوانده، چون خود او مرید مسلک فکری ایست که انسانیت را رواج دهد، و هم کلامی و هم فکری نوشتاری را درک کند....یادم باشد تنها شهریار کوچک این جهان همه شازده ی موطلایی اگزوپری است که خود را چندان پر شوکت نمی دید اما دولتمند ترین بود.....یادم باشد هیچ امیری آن امیر کوچک نمی شود که از اخترک خود به زمین آمد و آن را سخت سخت و شور شور و تیز تیز دید و چه درست دید!
حوادث این چند روز تجربه گران قیمتی بود برای من....بی دلیل نبود که هرگز قاضیان و قاضی صفتان را بر نمی تابیدم و نمی پسندیدم!
دارم چند روزی می روم به جایی دیگر ....در حالی که اندوهم از هرز رفتن اندیشه و قلمم، پا بر جاست!
.
پ.ن: دوستم! متاسفم که در این چند روز اسباب دلنگرانی ات فراهم شد به خاطر سرنوشت داشته های خصوصی مان!
پ.ن1: این نخستین باری است که در این خلوت اینچنین به صراحت خطابت قرار می دهم....بدین دلیل که ذهن بد اندیش، ساده ترین راه را میخواهد برای رهایی و آسودگی، و اکثریتی است که انسان را بدون فاش گویی جهان خصوصی اش هیچ می پندارد!
شباهتي است ميان گوشتي كه به دنده هاي برنده ي چرخ گوشت سپرده مي شود و انساني كه همرنگ اجتماع خود نيست: هر دو قربانيان ناخواسته ي سرنوشت محتومي اند كه اراده ي قصاب و خريدار تحميلشان مي كند.
.
.
پ.ن: براي خاطر خدا سوء برداشت نكنيد و كمي انديشه ي نويسنده را محترم بشماريد!
دوستم آقاي سلطاني يك هنرمند 44 ساله است.
چند روزي سفر بودم...رفته بودم به اصفهان...به سرزميني كه مي پرستمش!...كسي نمي داند اما "نوشتن" براي من با نخستين سفرم به اصفهان جدي شد و "تاريخ "از همان سفر بود كه علاقمندي ام نام گرفت.
.
.
اصفهان اين بار لذتي ديگر داشت. در كنار دختري كه دوستش دارم و با ميزباني او... دوستانش را ديدم و خانواده اش را ....درد ها و شادي هايش را....چون خود اصفهان بود دختر دوست داشتني من! مغرور و سر بلند ليك مالامال از بغض هايي فرو خورده....و چون اصفهان پر صلابت، بي هم سخن بود
.
.
در اين سفر چند روزه نكات تازه اي را هم در يافتم.....مستي بي مانندم از ديدن بناهاي كهن و تلاقي نفس سرد كوير با نفس گرمم را....كه در اين لحظات ناب، هستي شكلي ديگر داشت...و شايد تنها كسي كه تا حدودي اين شكل ديگر را درك كند، همان بانو است.
.
.
"كاچي" را براي نخستين بار خوردم و "برياني" را....و دانستم كه فرهنگ حاكم بر اصفهان تا چه پايه سنتي است...آدمهاي عجيبي ديدم، ديدار هايي عجيب و نگاه هايي عجيب تر را....
.
.
اصفهان مثل هميشه برايم دوست داشتني است. وقت برگشت چندين و چند عكس به همراه داشتم و "رمل كوير" را كه بانو هديه ام داد و بسيار خاطره از چهار روز سفر.
.
.
چيزي از روح من در آن شهر زيبا جا مانده....در گوشه اي از خلوت محزون مسجد شيخ لطف الله شايد يا در باقي مانده ي همان خاك كويري كه بانو با عشق نگهداري اش مي كند و گاه دستان ظريفش را به آرامي در ميانش مي برد.
پ.ن1: " اسپادانا" نام قديم اصفهان است.
پ.ن2: با سپاس ويژه از كتايون نازنين و پدر و مادر محترمش... با خاطره اي از بهانه نجيب اين آشنايي، "پدرو" ...به ياد دوست محجوبش "مريم" و دختر ناديده ي اين سفر، " پريا"
مثل همه صبح های دیگر کسی است که زود از خواب بلند می شود و بساطش را راه می اندازد. طنین صدایش طول و عرض کوچه را در می نوردد که: "...وسایل کهنه خریداریم" . مثل همه صبحهای دیگر پتو را می کشم روی سرم و غرغرکنان زیر لب می گویم:" در این خرید عجیب و بی لطف و آن کار عجیب تر چه رازی نهفته و چه سودایی است که صبح به این زودی این مرد را به اینجا آورده؟".
.
.
چیز هایی که می خرد حصری نیست...یکی دوتایی را مثل یخچال و آبگرمکن از باب نمونه می گوید و از مفهوم کلامش کاملا پیداست که به دنبال هر چیز کهنه ایست...حتی شاید شراب کهنه، عشق کهنه یا زخم کهنه ای.
.
.
صدایش دوباره بلند می شود...شیشه های دوجداره پنجره ی خانه تاب مقاومت در رویارویی با امواج صدایش را ندارند...آخر صبح به این زودی آمده میان ما و این همه چیز کهنه - که آدم دلش هم نمی آید بفروشدشان - که چه؟؟!
.
.
پتو را بالاتر می کشم و باز غرغرکنان می گویم: " هی مرد! تو اگر این کاره بودی، همه ی قوانین نوشته و نانوشته را زیر پا می گذاشتی و بی هیچ ایجاب و تمنای قبول- با یک ایقاع- همه ی این دنیا را می خریدی و می رفتی و فردا صبح زود همه کوچه را در خواب باقی می گذاشتی.
.
پ.ن۱: "ایجاب و قبول" و "ایقاع" از واژه های تخصصی علم حقوق اند که برای دریافت معنایش، دوستان می توانند به " ترمینولوژی حقوق" اثر دکتر جعفر لنگرودی مراجعه کنند.
پ.ن۲:در هیچ قسمتی از قوانین ایقاع در امر خرید چیزی نداریم...نمونه هایش همواره در بخشش از دین یا ترک مال به چشم می خورد...این مهم جهت احترام و حفظ حقوق شخص ثالث است.
کوشش مبتدیانه ی من در بسط ارتباطم با چند دختر شده عذاب این روزها... یکی دو تایی از طریق وبلاگ و یکی دوتایی از طریق موبایل....هنوز به آن حد از شهامت- یا شاید هم جنون- نرسیدم که کار را به ارتباطات رو در رو بکشانم.پیشنهاد شام امشب را هم از سر همین وحشت و ناخوشایندی رد کردم.هیچ حوصله ی زرنگی و بیش از آن باور و بالیدن به زرنگی خواهران محترم را ندارم. .نه من برای آنها جالبم نه آنها برای من. حتی خویشاوند نسبی من هم حرفم را نمی فهمد و آن ها را نقاب و سخت گویی و ادا و از این جور چیز ها می خواند....
آمدم اینجا و اینها را گفتم تا هم تو بدانی دنیای من به چه مصیبتی تبدیل شده و هم کمی دلم سبک شود از سنگینی این حس بد. .
.
پ.ن : کتایون هنوز هم خاص است و خارج از دایره ی این دل نوشته.درود بر او!