تبليغاتX
پيله
دنیای من، حکایت مار و میعاد و ستاره





من وکیل قوانینی نخواهم شد که انسان را به خاطر انسان بودنش متهم بشمارد! من لایحه ی دفاعیه خواهم داد برای حمایت از یک بوسه در دادگاهی که به اتهام رابطه ی نامشروع رسیدگی می کند. من از هم آغوشی دو عاشق دفاع میکنم که عشق را والاتر از هر رسمیت دانسته اند! من شاید روزی طعم لبهایی را تشریح کنم برای قاضی ای که جای مهری مصنوعی روی پیشانی اش چشم را آزار می دهد.....من دنیای پر هراس قوانین جزایی ایران را بر نمی تابم! در دادگاه کیفری استان تحسین می کنم دخترکی را که گناهش عشق ورزی است با پسری که دوستش می داشت! من شهامت انتخاب زندگی بی رسمیت مرد و زنی عاشق را می ستایم! من یک حقوق خوانده ی به عرش نشسته نیستم که هم نوعم را در میان دستبند و ژنده پوشی اجباری دستگاه دین و قضا به دید غرور بنگرم و بگویم: "حقت همین است".....نه برادرم! نه خواهرم! حق تو این نیست!.....من تو ام و تو منی!  شاید فردا این من باشم که دستبندی را که طعم دستهای تو را دارد به دست حمل کنم و با سربازی جوان در راهروهای دادگاه کیفری استان به انتظار محکمه ای بنشینم که بنا است مرا به جرم هم آغوشی یا بوسه ای صادقانه به محاکمه بکشانند! این جرم نیست! آن کتاب های و آن تبصره های همه اش بیراه رفته اند! عمری است که همه در این خاک به بیراه رفته اند! ما راه پدرانمان را نخواهیم رفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 0:16  توسط من  | 

 

 

به راه های رفته می نگرم و کوره راه پیش رو ......و دستهایم که چه خالی اند!

.

.

پ.ن: دیر نیست لحظه ی رهایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:35  توسط من  | 



- و خاطرت که تسلا پیدا کرد(خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا می کند دیگر)از آشنایی با من خوشحال می شوی. دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت هام همین جوری واسه تفریح پنجره اتاقت را وا می کنی....دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی حسابی تعجب می کنند، آن وقت تو به شان می گویی: « آره، ستاره ها همیشه مرا به خنده می اندازند!»...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:31  توسط من  | 



.... و داستانش با یک "مار" تمام شد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:11  توسط من  | 



...من نیز متاسف شدم از شنیدن خبر درگذشت آیت الله منتظری...روحش شاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:10  توسط من  | 



یکی از نزدیکان مرحوم شده و من را عازم سفری ناخواسته کرد. این را به فال نیک می گیرم پس از حوادث مضحک این چند روز.....یادم باشد دیگر ذوق زده نشوم از یافتن یک هم فکر....یادم باشد دیگر فکر نکنم هر کس که چند جمله ای از « رومن رولان» خوانده، چون خود او مرید مسلک فکری ایست که انسانیت را رواج دهد، و هم کلامی و هم فکری نوشتاری را درک کند....یادم باشد تنها شهریار کوچک این جهان همه شازده ی موطلایی اگزوپری است که خود را چندان پر شوکت نمی دید اما دولتمند ترین بود.....یادم باشد هیچ امیری آن امیر کوچک نمی شود که از اخترک خود به زمین آمد و آن را سخت سخت و شور  شور و تیز تیز دید و چه درست دید!

حوادث این چند روز تجربه گران قیمتی بود برای من....بی دلیل نبود که هرگز قاضیان و قاضی صفتان را بر نمی تابیدم و نمی پسندیدم!

دارم چند روزی می روم به جایی دیگر ....در حالی که اندوهم از هرز رفتن اندیشه و قلمم، پا بر جاست!


.

پ.ن: دوستم! متاسفم که در این چند روز اسباب دلنگرانی ات فراهم شد به خاطر سرنوشت داشته های خصوصی مان!

پ.ن1: این نخستین باری است که در این خلوت اینچنین به صراحت خطابت قرار می دهم....بدین دلیل که ذهن بد اندیش، ساده ترین راه را میخواهد برای رهایی و آسودگی، و اکثریتی است که انسان را بدون فاش گویی جهان خصوصی اش هیچ می پندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:57  توسط من  | 




شباهتي است ميان گوشتي كه به دنده هاي برنده ي چرخ گوشت سپرده مي شود و انساني كه همرنگ اجتماع خود نيست: هر دو قربانيان ناخواسته ي سرنوشت محتومي اند كه اراده ي  قصاب و خريدار تحميلشان مي كند.

.

.

پ.ن: براي خاطر خدا سوء برداشت نكنيد و كمي انديشه ي نويسنده را محترم بشماريد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:20  توسط من  | 




چشمانم درد مي كند....دردي به مراتب آزارنده تر از درد روح و فكرم....كاش مي شد نديد....كاش والدينم  در آن كودكي دور و سخت، اين را نيز مي آموختند به من  كه  "كامو" باوري داشت به نام  « كوري عناد آميز»....آنوقت شايد درد اين چشمها كمتر بود و شقيقه هايم نيز  آرامتر.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:43  توسط من  | 



دوستم آقاي سلطاني يك هنرمند 44 ساله است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط من  | 




چند روزي سفر بودم...رفته بودم به اصفهان...به سرزميني كه مي پرستمش!...كسي نمي داند اما "نوشتن" براي من با نخستين سفرم به اصفهان جدي شد و "تاريخ "از همان سفر بود كه علاقمندي ام نام گرفت.

.

.

اصفهان اين بار لذتي ديگر داشت. در كنار دختري كه دوستش دارم و با ميزباني او... دوستانش را ديدم و خانواده اش را ....درد ها و شادي هايش را....چون خود اصفهان بود دختر دوست داشتني من! مغرور و سر بلند ليك مالامال از بغض هايي فرو خورده....و چون اصفهان پر صلابت، بي هم سخن بود

.

.

در اين سفر چند روزه نكات تازه اي را هم در يافتم.....مستي بي مانندم از ديدن بناهاي كهن و تلاقي نفس سرد كوير با نفس گرمم را....كه در اين لحظات ناب، هستي شكلي ديگر داشت...و شايد تنها كسي كه تا حدودي اين شكل ديگر را درك كند، همان بانو است.

.

.

"كاچي" را براي نخستين بار خوردم و "برياني" را....و دانستم كه فرهنگ حاكم بر اصفهان تا چه پايه سنتي است...آدمهاي عجيبي ديدم، ديدار هايي عجيب و نگاه هايي عجيب تر را....

.

.

اصفهان مثل هميشه برايم دوست داشتني است. وقت برگشت چندين و چند عكس به همراه داشتم و "رمل كوير" را كه بانو هديه ام داد و بسيار خاطره از چهار روز سفر.

.

.

چيزي از روح من در آن شهر زيبا جا مانده....در گوشه اي از خلوت محزون مسجد شيخ لطف الله شايد يا در باقي مانده ي  همان خاك كويري كه بانو با عشق نگهداري اش مي كند و گاه دستان ظريفش را به آرامي در ميانش مي برد.




پ.ن1: " اسپادانا" نام قديم اصفهان است.

پ.ن2: با سپاس ويژه از كتايون نازنين و پدر و مادر محترمش... با خاطره اي از بهانه نجيب اين آشنايي، "پدرو" ...به ياد دوست محجوبش "مريم" و دختر ناديده ي اين سفر، " پريا"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:49  توسط من  |